دلنوشته ای از خاطرات خدمت رسانی به محرومان/ گفتم طرف حساب ما خداست

   تاریخ انتشار : ۰۸ آذر ۱۳۹۴    دیدگاه : ۰    نویسنده : مدیر سایت   کد نوشته : 76   موضوع : سبک زندگی جهادی, مطالب مفید  

“هوالحق”

ما آدما تو این شهرای فلک زده اونقدر درگیر کارای بی خودی هستیم که حتی تو فکرمونم به این جور جاها فکر نمیکنیم. من که رفتم اونجا برگشتم حالا مزه زندگی رو میفهمم الانه که میفهمم همه ی زندگی تو درس ومشق و اینترنت و موبایل وخوردن و گشتن وخوابیدن و هزارتا کار بیخودی نیست خلاصه همش به فکر تغذیه ی جسم نباشیم آدم باید یه موقع هایی به فکر سلامتی روحش هم باشه ، درسته شاید بعضیا رفتن به این جور جا ها رو تضعیف روحیه میدونن اما من این رو به جرات میتونم بگم درسته اولش سازگاری با محیط و آدما و فرهنگ اینجورجاها برام سخت بود اما روزها که سپری میشد برام لذت بخش بود انگار دنبال یه چیزی بودم که به دستش بیارم اما نمیدونستم اون چیه !!

روز اول که تو روستا یه دوری زدم فکر کردم رسیدم به بن بست. چون اولش من با اعتماد به نفس کامل تو این راه قدم گذاشته بودم فکر میکردم باید به یه عده آدمای بیسواد فقط یه چیزایی یاد بدیم ،اما اونجا شرایط خیلی فرق میکرد خیلی متفاوت تر از اونی بود که بتونی فکرش رو بکنی یعنی اونجا بود که من به خودم اومدم و گفتم یعنی واقعا این جور جاهایی هست که من ندیدم ؟؟بعدش هزارتا حرف و حدیث به خودم گفتم که چرا من تا حالا تو خواب غفلت بودم چرا وچرا ؟؟ البته ریا نباشه بعضی موقعها باخودم میگفتم یه روز حتی با وجود مخالفت خانواده ام هم شده میام واینجا میمونم. حتی وقتی سر سفره مینشستم از نون سفره هم خجالت میکشیدم که نکنه نتونم وظیفه ام رو به نحو احسن تموم کنم درسته دوستان عزیزقبل ازاردو گفته بودن اون هزینه ای که صرفتون میشه از بیت المال پس بیشترین سعیتون رو بکنید، من باور نمیکردم اما همون روزای اول به حرفشون رسیدم وسعی میکردم یه لقمه هم که میخورم به خاطر کاری باشد که برای اهالی تونستم بکنم نه اینکه برای خستگی خوش گذرانی ام .
حالا که برگشتم با خودم میگم کاش به جای اون لحظه ها که میخوردم ومیخوابیدم بین اهالی بودم و درداشون رو میشنیدم درسته نمیتونستم واسشون کاری بکنم اما اونا رو درک میکردم البته درکش هم چندان راحت نبوداینو بدون اغراق میگم حالا که خودم موندم و خودم الانه که قدر اون روزا رو میدونم من اگه اونجا نمیرفتم الان این همه دغدغه نداشتم بیشتر به فکر اینم که اگه خدا قسمت کردرفتم چطوری میتونم بهتر از امسال باشم اما از وقتی رفتم و برگشتم واقعا عوض شدم یعنی اصلا نمیتونم آدمای اونجا رو فراموش کنم با اینکه هر روز هزار نفر از آدمای رنگارنگ و با کلاس تر، از اونا رومیبینم که هر روز از صبح تا شب به صدتا کلاس میرن تا سرشون گرم بشه تا شب یه چیزی بخورن و بخوابن تا فردا را همچون دیروز تموم کنن حتی شاید بعضیا باشن که تو شبانه روز بااینکه بیشتر اوقات بیکارن یه ساعت با خانوادشون نباشن و این یعنی درسته ظاهر یه خانواده رو دارن امادر حقیقت مرگ باطنی خانواده؛ اما آدمای اون روستابا اینکه سرو وضع باکلاسی همچون همشهریای ما نداشتن و همش از صبح تا شب با حیوانات سر وکار داشتن اما اینو میدونستن آخر شب تو خونشون دور اهل وعیال یه ساعتی خوش هستن یعنی اونا که خاکی تر از من و توبودن ،شاید با زبونشون یه چیزی میگفتن آدم ناراحت میشد اما دلشون مثل آینه صاف و زلال بود منم به خاطر همین خصوصیات بود که شدم یه جهادی دیوونه که حتی تو خواب هم اون روستا ها رو میبینم. من حقیر به عنوان یه جهادی خیلی خیلی بی ارزش در این اردو به همه جهادی های جهاد گر خدا قوت میگم وبه تمامی داوطلبانی که واقعا از ته دل میخوان و حالا چنین اردویی رو تجربه نکردن پیشنهادمیکنم که حتما یه بار امتحان کنید که ضرر نمیکنید،اگه میخواین خودسازی کنید حتی یه لحظه هم غفلت نکنید. من اینم بگم وقتی از اردو برگشتیم یکی بهم گفت حالا چی دادن که مثلا رفتین اونجا ؟گفتم طرف حساب ما خداست و خودمم با چشم خودم دیدم که خدا واقعا با من روز مزد حساب میکرد نه ……
وهر لحظه هم اینو با خودم تکرار میکنم
خانه خانه کوچه کوچه کو به کو
کار چشم عاشق ما جستو جو
……
مهدی زهرا چشم انتظارم تا تو رو دارم غمی ندارم
ستاره شبم تویی تو ذکر خوش لبم تویی تو
ره خمینی همیشه پویم سر به فرمان مطیع اویم خامنه ای بگو بمیرم ………………..


دیدگاه های کاربران